15/9/26
تعداد نظرات:0
15:05
شماره مطلب:20159264389
-A A +A

داستانک «من زنده ام»

 داستانک زیر از کتاب من زنده ام شهیده معصومه آباد یکی از اسیرهای خانم هشت سال دفاع مقدس گرفته شده است و از بخش کودکی ایشان انتخاب شده است. داستانک را با کمی تغییر و خلاصه کردن در زیر آورده ایم .

 یک روز همه ی خانم های همسایه در منزل ما جمع شده بودند، من شدم نگهبان تا کسی خبردار نشه و داخل نیاد. کمی که گذشت از پشت در ایستادن و نگهبانی دادن ،خسته شدم. کلید را در قفل چرخاندم و توی جیبم گذاشتم و رفتم سراغ بچه های کوچه. مادرم فقط سفارش کرد که همان دور و بر باشم. هر گروه از بچه ها توی کوچه به یک بازی مشغول بودند. لی لی، هفت سنگ، بالابلندی و گوشواره طلا. کمی آن طرف تر یک جوی بود که به آن آب تندرو میگفتیم. شرط بندی میکردیم که چه کسی میتواند از روی اب تندرو بپرد. پسرهای کوچه همگی پریدند. کمی آنطرف تر میخواستم یواشکی تمرین کنم نمیخواستم پسرها متوجه تمرین کردنم بشوند. هی رفتم عقب و آمدم جلو و ایستادم. ترس، جرات را از من میگرفت و دوباره برمیگشتم. توی همین صداها و بازیها صدای پسرها می آمد که میگفتند : پسرا شیرن مثل شمشیرن، دخترا موشن مثل خرگوشن.هیچ چیز نمیتوانست بیشتر از این به من زور و قدرت بدهد. با سرعت شروع کردم به دویدن آب تندرو به آن بزرگی برایم کوچک شده بود اما هرچه نزدیک تر میشدم بزرگ و بزرگتر میشد. پاهای کودکانه ام قدرت پریدن نداشتند اما برای اینکه به صفرسیاه و جعفر دماغ که دخترها رو مسخره میکردند ثابت کنم میتونم ، به جای پریدن به پرواز دراومدم و در همان حال صدایی آمد که مرا به یاد مادرم و خانم های همسایه انداخت. سراسیمه برگشتم. وقتی به در خانه رسیدم مادرم و همسایه ها هنوز بودند. به در اتاق که رسیدم محض دلخوشی جیبهایم را گشتم. خیلی دلم میخواست کلید توی جیبم باشد اما جیب هایم خالی بود.

صدای مادرم را می شنیدم که با عصبانیت فریاد میزد : مصی کجایی؟ اگه دستم بهت برسه! در رو باز کن. کجا رفته بودی؟ دو ساعته همه رو کاشتی اینجا، مردم کار و زندگی دارن.

نمیتوانستم بگویم چه شده و کلید کجاست. تنها چیزی که میتوانستم به مادرم بگم این بود که بروم کلید را بیاورم. شتابان برگشتم سراغ کلید را از آب تندرو گرفتم. دلم میخواست بلند بلند گریه کنم اما پسرها هنوز داشتند بازی میکردند. نمیخواستم جلو آنها کم بیاورم. من با بغضی که فرو میخوردم سعی میکردم خودم را آرام نشان دهم.

دوباره برگشتم پشت در. علاوه بر مادرم صدای همسایه ها هم درآمده بود. شروع کردم بلند بلند گریه کردن و با زاری گفتم کلید را گم کرده ام!

زمان برگشتن بچه ها و مردهای خانه نزدیک شده بود. بالاخره مادرم راضی شد همسایه ها را خبر کنم. اول از همه شوهر صغری خانم که دست و پا چلفتی بود آمد جلو دسته در را تکان داد و بیحال گفت احتمالا این در قفله! همه زدند زیر خنده.

شوهر سکینه خانم زور بازوی خوبی داشت اما قفل خانه های شرکت نفتی با زور بازو هم باز نمیشد.

از پسربچه های کوچه گرفته تا مردهای بزرگ هرکسی یک چیزی توی این قفل فرو میکرد تا زبانه ی آن را عقب بکشد و کارگشا شود. تلاشها کارساز نبود و بالاخره به هر ضرب و زوری بود در برابر چشمان بیش از پنجاه تماشاچی در باز شد. از آن روز به بعد زن های همسایه از در خانه ی ما که رد میشدند بیشتر رو میگرفتند و پایشان از خانه ما بریده شد. بعد از آن هروقت زنهای همسایه را در کوچه میدیدم توی باغچه قایم می شدم.

 

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.